خرید بک لینک
چهل روز گذشته و من هنوز در بهت و خشم و غمم. زمان کش آمده، از قواره افتاده، گویی عمری گذشته‌باشد (که نه یک عمر بلکه هزاران عمر).نفس که می‌کشم انگار هیچ‌کدامشان رخ نداده‌باشد، انگار فقط فیلمی بوده که نصف شب، بی‌هوا، دیده‌ام. فیلم‌ها تمام می‌شوند، اما این یکی نمی‌دانم چرا تمام نمی‌شود، نمی‌دانم چرا این اتمام فاجعه‌بار این‌چنین بر روحم سنگینی می‌کند.از خبرهای منتشر شده فراری بودم، از نوشته‌ها، از آدم‌ها اما درد راهش را پیدا کرد، در را زد -نه- در را شکست و وارد شد و من ماندم و کلماتی بی‌فایده که هیچ‌

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:33

دستت را می‌گیرم
و جهان پشت سرمان سایه می‌اندازد؛
جایی که همه‌چیز تمام می‌شود
زمین سرسبزی‌ست
برای آغاز.

دستت را می‌گیرم
و تنهایی،
این هم‌خانه‌ی دیرینه،
-آرام-
از کنجمان بیرون می‌رود.
گویی با تو،
در هر انسانی
چراغی روشن می‌شود.

دستت را می‌گیرم
از خود عبور می‌کنم
چرا که من
بی تو
تنها نامی بودم
و با تو
معنایی می‌گیرم.

دستم را بگیر
نه برای آن‌که
گم نشوم

برای آن‌که
هر بار
از نو
پیدا شوم/

*عنوان حافظ


# رقصِ سیاه و سفیدی

برچسب: نویسنده: شیوا رستگار تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 19:33

صفحه بندی